باید اعتراف کنم در این نیمه ی شبانگاهی
بعد از آنکه دیدمت ، نیم نگاهی
و تو گفتی هستی برایم تنها یک هم دانشگاهی
شب و روزم به زوال رفت و دنیایم به تباهی
ندیدی که اسیرم در سیاهی
شبانه های چند ساله را نادیده گرفتی به خیالات واهی
دریغ کردی دیگر یک نگاه را حتی نیم نگاهی
حال که رفته ای به یادت می آورم گهگاهی
هنوز هم دلم می گیرد گهگاهی
منی که با تو نبودم هیچ گاهی
هنوز در خیالم با تو هستم …همیشه نه …فقط گاهی
